از لابلای نوشته ها

مشکلات ازدواج جوانان

جوانی می گفت: هر روز تنگ غروب وقتى كه خستگى يك روز تمام را با خودم يدك مى‏كشيدم مى‏رفتم خانه مادر بزرگ و صحبتهاى گرم او بهمراه چايى تازه‏دمش خستگى را از تنم درمى‏آورد و به ديوارهاى قديمى خانه مادر بزرگ نثار مى‏كرد وقتى كه مى‏خواستم ازش خداحافظى كنم جمله‏اى را كه تكه كلامش شده بود به زبان مى‏آورد و مى‏گفت »پير بشى انشااللَّه خودم دامادت كنم و قد و بالات را ببينم« حالا سالهاست كه از آنروزها مى‏گذرد و مادر بزرگ چند ساليست مهمان خداست و من هنوز نتوانسته‏ام داماد بشوم. بعضى وقتها با زبان بى‏زبانى به والدينم مى‏گويم كه ديگر وقتشه! گاهى هم با كتك زدن به خواهر و برادر كوچكتر و شكستن شيشه! ولى هيچكدام افاقه‏اى ندارد و باز هم بايد با حلوا حلوا كردن دهان خودم را شيرين نگه دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر