مشکلات ازدواج جوانان
جوانی می گفت: هر روز تنگ غروب وقتى كه خستگى يك روز تمام را با خودم يدك مىكشيدم مىرفتم خانه مادر بزرگ و صحبتهاى گرم او بهمراه چايى تازهدمش خستگى را از تنم درمىآورد و به ديوارهاى قديمى خانه مادر بزرگ نثار مىكرد وقتى كه مىخواستم ازش خداحافظى كنم جملهاى را كه تكه كلامش شده بود به زبان مىآورد و مىگفت »پير بشى انشااللَّه خودم دامادت كنم و قد و بالات را ببينم« حالا سالهاست كه از آنروزها مىگذرد و مادر بزرگ چند ساليست مهمان خداست و من هنوز نتوانستهام داماد بشوم. بعضى وقتها با زبان بىزبانى به والدينم مىگويم كه ديگر وقتشه! گاهى هم با كتك زدن به خواهر و برادر كوچكتر و شكستن شيشه! ولى هيچكدام افاقهاى ندارد و باز هم بايد با حلوا حلوا كردن دهان خودم را شيرين نگه دارم.
جوانی می گفت: هر روز تنگ غروب وقتى كه خستگى يك روز تمام را با خودم يدك مىكشيدم مىرفتم خانه مادر بزرگ و صحبتهاى گرم او بهمراه چايى تازهدمش خستگى را از تنم درمىآورد و به ديوارهاى قديمى خانه مادر بزرگ نثار مىكرد وقتى كه مىخواستم ازش خداحافظى كنم جملهاى را كه تكه كلامش شده بود به زبان مىآورد و مىگفت »پير بشى انشااللَّه خودم دامادت كنم و قد و بالات را ببينم« حالا سالهاست كه از آنروزها مىگذرد و مادر بزرگ چند ساليست مهمان خداست و من هنوز نتوانستهام داماد بشوم. بعضى وقتها با زبان بىزبانى به والدينم مىگويم كه ديگر وقتشه! گاهى هم با كتك زدن به خواهر و برادر كوچكتر و شكستن شيشه! ولى هيچكدام افاقهاى ندارد و باز هم بايد با حلوا حلوا كردن دهان خودم را شيرين نگه دارم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر